در من جالوتی زاده شده
با ان تنی برهنه و تکیده
تکیده از مرگ داوود
در من داوودی به خون کشیده شده
کراهتی خونین
هر روز خونش در رگهایم جاریست...
جالوت همچنان مسخ از پیروزی...
و زمین و من تماشاگرانیم هر روزه
دستانم کوتاه تر از همیشه.
زمینی دیگر داوودی به خود نخواهد دید.
زمین ابستن درختانی خواهد شد
که جای ترکه ی انار بر دستان باد خواهد گذاشت
زمین سیاه پوشیده اس.... اه.
این روزها تنها ورق میخورند....تنها و سفید...بی انگبزه تر از دیروز و پوچ تر از فردا...اه و انسان هم تنها تماشا میکند.عریان و با پوستینی سرد تر از بالین زمستان.و خالی تر از همیشه پشت کاجی نشسته است و بی صدا میگرید بی هیچ ادعایی بی هیچ شانه ای...و تنها دارای اش لبه استین هایش است تا سدی شود.
انسان از بدو تولد لبه ی استین هایش تر بوده اس.تنها انسان مغموم....
*
*
*
این روزها چه سخت میگذرد بدون سر انگشتانت.
به بلندای کدامین اسمان فریاد بزنم؟!
فریادی که تا اوج برسد
ای کاش زمانی که دستانم قاتلم میشوند
و اندامم تنها و تنها در کنج ترین نقطه ی دنیا جان میدهد
شانه ای از روی نیاز اجاره کنم
و به بلندای هفتاد اسمان بگریم.
سزای کدامین عمل را میدهم این چنین بی وقفه؟!
صبور و رام و آرام
منتظرم،
منتظر تا کسی بیاید!
کسی که تنش را به چرک خلواره د روزمرگی
نیالوده باشد!
کسی که چون روز اول مهر،
روز نوبهاری،
تازخ باشد!
*
به رگهایش
جریانِ
زندگی،
رقص بید،
و بود بهارنارنج باران خورده
آشکار شود.
و مسخ شود،
مسخ شود،با هر رقص مستانه ی شب پره ها!
با فواره ی رخشان پَرتُوان خورشید!
با سلام خنده آگین عابری زودگذر،حتی نه چندان آشنا!
*
کسی که
کاشی مغموم تنهایی اش را
تا نزدیکای آشیانه ی یاری،
بلند و بلند تر،
شمارش کند!
و بی باکی از اندیشه ی تلخ مردمان را
آشکارا فریاد زند!
*
همچنان منتظرم،
رام و آرام...
تا کسی از راه متروک برسد!
آنکه نقش تُرد تنم را
از قاب بی عکس ِ بی زیور ِ روزمرگی
به در آرد!
پایئار و قناعت وار،
بر جای ایستاده ام به انتظار...
و همچنان به آمدنش ایمان دارم...
پریای خط خطی
این کاغذ سفید
این قلم سیاه همچون شب/به رنگ چشمان تو!!
این من،
تنهایی در انتظار دیدنت...
پس کجایند؟
کجایند کلمات که در معنایت
قامت استوارشان را به سجده درارند؟
کجایند کلمات؟
کلماتی که تنها دارایی ام
برای تعبیرت همانانند
اه...این کلمات
مادر تمام تنهایی من اند
اینان یاد تو را آبستن اند...
و همه مادگانی اند،
به مثال من
هراسان به دنبال نگاهت!
ای کاش ...
من هم به کلمه ای مانند بودم.
کلماتی که هر روز می خوانی ش
کلماتی بر کتاب که هر روز
چشمانت در پی آن هاست
و گاه گاهی شاید،
دست بر پیکر خسته شان فرودآری
ای کاش هر روز صدا زده می شدم
و در طنین صدایت تکثیر میشدم
و تمام جانم بوی تفس تو را میگرفت
ای کاش کلماتی بودم
که بی حدود بر زبانت،
بر بندیشه ات،
بر نگاهت تکرار میشدم!
بی هیچ وقفه ای...
پریای خط خطی
چه بگویم سخنی نیس.
می وزد از سر امید نسیمی...
شاملو


نظرات () لینک مطلب